بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
رجب ...
حرفی ندارم
خدایا! دلم می خواد یه روزی برسه که حرف نداشته باشم.
روزی برسه که خدا بگه:
این بنده ام حرف نداره
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوستان
فقط اومدم یه چیزی بگم و برم! دیروز مامانم رفته بود خونه ی مادر بزرگم. از صبح زود. اون موقع هنوز بابام خونه بود. طرفای ظهر بود که مامان زنگ زد بهم و ازم پرسید بابات کجاست! منم گفتم رفته سر کار. خیلی تعجب کرد. یه سوالی ازم پرسید که دلم خیلی سوخت. پرسید:
مگه امروز تعطیل نیست؟!!!
دلم گرفت! حس کردم دوست داشته روز مادر تعطیل باشه!!! اما نبود.
مادر خوبم! از امروز و از امسال روزای مادر هر سال من تعطیله تعطیله و دربست در خدمت شمام. فقط دعام کن.
یا زهرا سلام الله علیها
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
"علی جان! مهریه ام ارزانی فرزندم حسین! نکند روزی بی آب بماند"
این روز ها مدینه عجب حال و هوایی دارد.
یا زهرا سلام الله علیها
بسم الله الرحمن الرحیم
بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت/ و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست/ گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض/ پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست/ خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم/ کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن/ شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر/ ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت
سلام
مطمئن بودم که حافظ نمی تونه در مقابل عظمت خانوم ساکت بمونه!!!
راستش دلم گرفته!!! می گن اسمش رو می ذارن غبطه خوردن. خوش به حالت رفیق!!! خیلی دوستت داشتن که الان مدینه ای!!! خدا کنه به یاد منم باشی! خدا کنه وقتی کنار تربت خانوم نشستی و نمی دونی که اونجا تربت خانومه٬ یه دفعه یاد من بیفتی. آخه خود خانوم می دونه که ...
نمی دونم چرا وقتی داشتی می رفتی یادم رفته بود که شهادت خانوم توی مدینه ای!!! وقتی یادم اومد که دیگه رفته بودی! اما خب ...
یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها
به نام خدایی که دل را از روح آفرید
از شبنم عشق خاک آدم گل شد/ شوری برخاست٬ فتنه ای حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند/ یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
سلام
درویش توی چشم های علی خیره شد. تبرزین را تکانی داد و گفت:
تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است! دل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حکما شیره اش هم مطبوعه؟
دوباره به علی نگاه کرد. دستی به سر علی کشید و گفت:
تبرکاً
بعد دستش را به مو و ریش های سپیدش کشید:
قبول حق ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشد٬ حکما عاشقه٬ نفسش هم تبرکه ...
یا علی مدد!
برگی از دفتر "من او" به قلم رضا امیرخانی